حرکت خفن نخودچی . . .
نازنین دخترم این چند روز همش مشغول کارای خونه و مهمون و ... بودم و زیاد نشد باهات خلوت کنم. شما هم مثل همیشه مامان رو خوب درک کردی و اصلا هم اذیت نشدم و پا به پام بودی. البته تا دیروز . . 
دیروز عصر منتظر اومدن عمه سحر بودیم که خواستم بلند شم و چایی رو حاضر کنم یهو شکمم یه طوری شد!!انگار که توش گرفته باشه, درد عجیبی بود در این حد که داشت اشکم در میومد!! نه از دردا, از ترس
خیلی حس بدی بود انگار زبونم لال دست و پای کوچولوت مچاله شده بود و به هم گره خورده بودی 
فکر کنم کلافه یا خسته ات کرده بودم که این حرکت خفن رو زدی و خواستی منو متوجه خودت کنی
خوشبختانه بابا بهنام خونه بود. اون بنده خدا خیلی هول شد و طبق معمول شروع کرد دنبال انواع شیرینیجات گشتن و یکی یکی به خورد من میداد کلی هم باهام دعوا کرد که چرا حواسم نبوده و به خودم فشار اوردم و بد از جام بلند شدم
من فقط خوراکی شیرین میخوردم و بغضم کرده بودم
که قربونت برم شما نخودچی خوشمزه یه لگد محکم و اساسی زدی تو ناف مامانی و بابا بهنام بی خیال غرزدن اش شد من هم یه نفس راحت کشیدم و کلی خدا رو شکر کردم 
دست گلت درد نکنه ( یعنی پات درد نکنه
)عزیز دلم یه ماچ محکم بهت بدهکارم 
قول میدم از این به بعد بیشتر مراقب نخودچیه با مرام خودم باشم. گل دخترم شما هم تو دل مامانی زیاد تکون بخور و حسابی بازی کن که با هر حرکت کوچولوی تو انگار دنیا برام یه رنگ دیگه پیدا میکنه 


حرکت خفن نخودچی . . .
